|
ღ♥ღ♥ باران ♥ღ♥ღ
در مهربانی همچون باران باش که در ترنمش "علف هرز" و " گل سرخ" یکیست.
|
سلام دوباره به همه ...خوبین؟ایام محرم رو به همتون تسلیت میگم.
اینم یه داستان کوتاه که آقا فراز زحمتشو کشیدن ....نظر فراموش نشه داشت دفترمشقش را جمع می کرد.چشمش افتاد به روزنامه ای که مادر روی آن برای همسایه ها سبزی پاک کرده بود.تیترش یک "سه" بود با بینهایت "صفر"جلوش.عدد "سه"ناگهان او را از جا پراند.
سه هزار تومن هم به تو میدم. با وعده شیرین بابا خوابید.
قطره های باران برای رسیدن به زمین مسابقه گذاشته بودند. بند دلش پاره شد :آخه توی این بارون که مسافر سوار موتور بابام نمی شه.
از روی صورتش چکید روی یکی از بینهایت "صفر"هایی که جلوی عدد"سه" رژه می رفتند [ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 21:57 ] [ عاطفه ]
[ ]
سلام به همه ی دوستای گلم ...از همه دوستانی که تو این مدت ۲ ماه به وبلاگم سر زدن و نظر گذاشتن ممنونم و ازشون تشکر میکنم. یه عذر خواهی هم به همتون بابت همین ۲ ماه بدهکارم ...چون تو این مدت اینترنتمون قطع بود و تازه امروز درست شده ولی قول میدم که دیگه کمتر تاخیر کنم....
[ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 21:39 ] [ عاطفه ]
[ ]
دوستای گلم سلام....بعد از قرنی اومدم اپ کنم...خوبین؟مدرسه خوش میگذره؟؟؟
به ما که حسابی خوش میگذره هر روز خدا امتحان داریم...بیخیال.نظر یادتون نره...
مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر 4 ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید، با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی برزبان نیاورد.. او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان بود، جلوی ماشین نشست و به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود: [ دوشنبه نهم آبان 1390 ] [ 21:37 ] [ عاطفه ]
[ ]
سلام به همه ی دوستای گلم...خوبین؟؟؟امیدوارم که از این یکی داستان هم خوشتون بیاد.فعلا.
راستی نظر یادتون نره ها... دختري بود نابينا [ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 22:51 ] [ عاطفه ]
[ ]
سلام سلام .من اومدم...نماز روزه هاتون قبول ...تو این شبا مارو یادتون نره...راستی نظر فراموش نشه...
سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت: ((پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.)) پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ((ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.)) پسر ادامه داد : ((ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم اجازه دهید او با ما زندگی کند.))
پدرش گفت: ((ما متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.))
پسر گفت: ((نه؛ من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند.)) آنها در جواب گفتند: ((نه؛ فردی با این شرایط مو جب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.))
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند. پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.
با دیدن جسد؛ قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد. پسر آنها یک دست و پا نداشت . .
حتی زمانی که تردید داریم قلب ما در یقین است
[ سه شنبه یکم شهریور 1390 ] [ 13:42 ] [ عاطفه ]
[ ]
دوستای گلم سلام ....خوبین؟؟؟؟ این سری میخوام یکی از اشعار سهراب سپهری رو براتون بذارم ....امیدوارم خوشتون بیاد...فعلا. صدای پای آب اهل كاشانم روزگارم بد نيست. تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف.
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما
چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم پرده ام بي جان است.
[ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ] [ 12:58 ] [ عاطفه ]
[ ]
دوستای عزیزم سلام...بابت تمامی نظرایی که دادین ممنونم...
روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه های فقیرحتماً تصاویر بوقلمون و میز پر غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد، معلم شوکه شد.
بچه ها گفت: "من فکرمی کنم این دست خداست که به ما غذا می رساند. یکی دیگر گفت: شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد.هر کس نظری می داد تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید: این دست چه کسی است، داگلاس؟ داگلاس در حالی که خجالت می کشید، آهسته جواب داد: خانم معلم، این دست شماست. معلم به یاد آورد از وقتی که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد. [ سه شنبه چهارم مرداد 1390 ] [ 10:9 ] [ عاطفه ]
[ ]
دوستای گلم سلام... امیدوارم از این داستان هم خوشتون بیاد...نظر فراموش نشه...
مردی دیروقت خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت.دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
- اگر می خواهی بدانی خوب می گویم 2000 تومان. پسر کوچک سرش پایین انداخت و بعد به پدرش نگاه کرد و گفت: "پدر می شود به من 1000 تومان قرض بدهید؟"
فقط گرفتن پولی از من برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف بگیری به اتاقت برو و فکر کن که چقدر خودخواهی.من هروز سخت کار می کنم و برای چنین رفتار های کودکانه ای وقت ندارم."
هم عصبانی تر شد."چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سؤالاتی بپرسد؟"بعد از حدود نیم ساعت مرد آرام شد و فکر که شاید رفتارش با پسر خردسالش کمی خشن بوده است.شاید واقعا چیزی نیاز داشته که 1000 تومان طلب کرده بود. به خصوص اینکه کم پیش می آمد پسرک چیزی بخواهد.
- نه پدر بیدارم.
داشتم و همه ی ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم بیا این هم آن 1000 تومانت.پسر کوچولو نشست و خندید و فریاد زد :"متشکرم بابا" بعد دستش را زیر بالش برد و یک اسکناس 1000 تومانی مچاله شده درآورد.
و گفت:"با اینکه خودت پول داشتی چرا از من پول خواستی؟" پسر خنده کنان گفت:"چون پولم کافی نبودولی الآن هست. حالا من 2000 تومان دارم.آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا یک ساعت زودتر به خانه بیایید.چون دوست دارم با شما شام بخورم..." [ سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 ] [ 16:42 ] [ عاطفه ]
[ ]
دوستای گلم سلام. امروز با یک داستان دیگه در خدمتتونم ...امیدوارم لذت ببرین...
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید :
آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
شماری دیگر هم گفتند « با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی » را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.
آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...
همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
ببر رفت و زن زنده ماند...
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریادمی زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! پسرجواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونس من بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...
قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد:
همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند.
پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد واورا نجات داد.
این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...
[ پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 ] [ 19:31 ] [ عاطفه ]
[ ]
سلام. من اومدم... این سری سه تا داستان جالب براتون می ذارم ... امیدوارم خوشتون بیاد... نظر فراموش نشه.... دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگها بحث مىکرد.
زيرا با وجود اينکه پستاندار عظيمالجثهاى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟ نظر فيزيکى غيرممکن است.دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مىپرسم.معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟ دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد .********************************************** عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچههاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همهبچهها را تشويق ميکرد که دور هم جمع شوند. معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سالها بعد وقتى همهتون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد : اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله. يکى از بچهها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.
بچهها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست. نوشت: هر چند تا مىخواهيد برداريد! خدا مواظب سيبهاست. [ دوشنبه سیزدهم تیر 1390 ] [ 16:31 ] [ عاطفه ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |